حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

حمومک مورچه داره

و اما حمام رفتن این روزهای من که کلی گفتنیه باور کنید! اوایل که هنوز انقدر شیطون نشده بودی و هنوز از زیر میزو مبل سردر نمی اوردی منو تو با این کریر وارد حمام می شدیم قبل از ورود به حمام بله شما این تو نظاره گر می نشستی تا استحمام من تموم بشه و نوبت خودت برسه البته الان این جوری نیست تو توی وان می شینی و بااسباب بازی های مخصوص حمامت بازی می کنی شلبو شلوپ حتی غافل بشم ازت از توی وان فرار می کنی اگه از مرحله شستن سرت فاکتور بگیریم عاشق حمام هستی بعد از کلی اب بازی ورنگ و رو وا کردنو یه دل سیر شیر خوردن سختیش همین جاست که باید زود خشکت کنم تا سرما نخوری      &n...
30 مهر 1392

فرنی خور من

اغاز 6 ماهگی وقتش بود که اولین غذای زمینی تو بخوری این غذا یه نوع فرنی بدون شیر بود کلی با ذوق و شوق می خوردی ودر نهایتوقتی دیدی کاسه خالیه و تموم شده اونو شوت کردی و شکوندی و فقط همون روزا بود که به قاشق حمله می کردی و هیچ چیز ته بشقابت باقی نمی موند           ...
5 مهر 1392

نمایشگاه کتاب

  تو نمایشگاه همه خوردنت تو غرفه کودک کلی بهت هدیه دادن توی شبستان ها کلی لپتو کشیدن حتی وقتی داشتیم از کنار یه گروه فیلم برداری رد می شدیم گزارشگرش کات داد و اومد سمت ما تو رو از بابا گرفت و چند دقیقه باهات بازی کردتو هم مهربانانه کلی تحویلش گرفتی و براش خندیدی و تو هم غرق تماشای چیزهای تازه و جاهای جدید منم یه عالمه کتابای خوب گرفتم تا بتونم تو رو به بهترین شکل ممکن تربیت کنم امیدوارم تو هم در اینده یه کتاب خون حرفه بشی     ...
5 مهر 1392

صبحونه خوردن این روزهای ما

صبح ساعت ده و نیم با هم بیدارشدیم خیلی ممنونم که تا اون موقع خوابیدی خستگی من هم در اومد بابا اضافه کاره و خونه نمیاد دو تا تخم مرغ درست کردم تورو هم نشوندم رو میز جلوی خودم یه فنجون چایی برای تو که از قبل ریخته بودم تا خنک بشه یه لیوان هم برای خودم تو داری با قاشق ها بازی می کنی به همه جا می زنیشون لقمه های کوچولو کوچولو که تو ش زرده تخم مرغه نمیذاری بذارم تو دهنت باید خودت برداری منم لقمه ها رو میذارم کف دستم و میگیرم جلوت یه دونه برمیداری می ذاری دهنت ازدستت میوفته پنج دقیقه زیر و بین پاهاتو نگاه می کنی تا پیداش کنی و دوباره بخوری نصف بیشتر فنجون چاییتو می خوری با یه تیکه کوچیک از نون این ...
5 مهر 1392

ماه انتظار

به انگشت کوچیکم نگاه میکنم دستهای کوچولوی تو رو تصور میکنم که محکم انگشت منو گرفته و به چشم هام زل زده تودلی مامان حالا ما به عدد 9 رسیدیم و این یعنی انتظار هر شب و روز من برای یک نشونه نشونه ای از ورود تو که فعلا خبری نبوده این یعنی تا چند روز دیگه یه موجود نازنین کنارمه که با تمام وجودش به من وابسته است یعنی این رویا داره به واقعیت می پیونده که من و همسلی میشیم مامان و بابا هنوز درکش برام پیچیده است و بارش برام سنگین لباس خالی از تو رو برمیدارم دستامو دورش حلقه میکنم و محکم فشار میدم یه جوری که اگه الان به جای توی دلم ، توی لباست بودی له می...
25 ارديبهشت 1392

گزارش 8 ام

یک پسر هشت ماهه که آخرای راهه میخواد بیاد به دنیا کاش وزنش بشه اندازه   امروز یک شنبه  34 هفته و 2 روزه که توی دل مامانی هستی یعنی در آخرین هفته هشت ماهگی به سر می بری و متاسفانه توی این مدت تپلی مامان نشدی و طبق آخرین سونو  به پسره ریزه میزه هستی و تنها دو هفته از خانم دکتر فرجه گرفتی تا کمبود وزنتو جبران کنی . و حسابی هم جات تنگ شده و دیگه نمی تونی فنون رزمیتو مثل قبل روی من اجرا کنی         و دیگه نمی تونی روی جفتت این جوری بالا و پایین بپری     و مثل یک پسر خوب چسبیدی به مامان و فقط گه گاهی با تمام وجود با کف پا یا با کف ...
25 ارديبهشت 1392

اولین سفر تو دل مامانی تو قلب بابایی

     5ماهه کوچولو و نازنین من برای اولین سفر تصمیم گرفتیم شما رو ببریم با پوس آقا مام رضا توی این چند روز که بابا بیشتر پیشت بود کاملا با او آشنا شدی و با شنیدن صداش عکس العمل نشون می دادی کلی هم هوس ترشی توی دل مامان می انداختی اونقدر که وقتی برگشتیم مامان دندون درد گرفت   ماه رمضون و سحر خوانی های حرم حال عجیبی بهمون می داد معنویت فضای باشکوه حرم شما رو هم جذب خودش کرده بود و تو تمام این 4 روز بر خلاف روز های دیگه اروم تو دل مامانی نشسته بودی و زیاد شیطونی نکردی صحن های حرم پر بود از صحنه هایی که بعضی از اونها بار غم داشت مادر های بچه های معلول نابینا و ناشنوا که...
25 ارديبهشت 1392